تراوشات یک ذهن مغشوش
رواق منظر چشم من آستانه توست . کرم نما و فرودآ که خانه، خانه توست
در سمت تو ام دلم باران دستم باران دهانم باران چشمم باران... روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم، هر اذانی که میوزد؛ پنجره ها باز میشوند، یاد تو کوران میکند... هر اسم تو را که صدا میزنم، ماه در دهانم هزار تکیه میشود، کاش من همه بودم، با همه دهانها تو را صدا میزدم... کفشهای ماه را به پا کرده ام، دوباره عازم تو ام، تا بوی زلف یار در آبادی من است هر لب که خنده ای کند از شادی من است زندگی با توست... زندگی همین حالاست!!!
خدایا خیلی دوستت دارم... به خاطرداده هات و نداده هات دوستت دارم.
سلام. امروز میخوام عکسای پسر عموم که خیلی دوستش دارم رو بهتون نشون بدم. خیلییییییی دوووووووووسش دارم. جمعه خونشون بودیم، ظهر دیدم یهو آبجیش آوردش پیش من، گفت گریه کرده به مامانش گفته من عاطی و بیشتر از تو دوست دارم
من هم بهش گفتم چندتا ژست بگیره تا ازش عکس بگیرم:






یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقۀ چاهی
در انتهای خود به قلب زمین می رسد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریم
سرشار می کند.
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست.
من از دیار عروسک ها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میزهای مدرسۀ مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف «سنگ» را بنویسند
و سارهای سراسیمه از درخت کهنسال پر زدند.
من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند.
وقتی که چشم های کودکانۀ عشق مرا
با دستمال تیرۀ قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم، باید. باید. باید.
دیوانه وار دوست بدارم.
یک پنجره برای من کافی است.
یک پنجره به لحظۀ آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو
آن قدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش معنی کند
از آینه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آیا زمین که زیر پای تو می لرزد
تنهاتر از تو نیست؟
پیغمبران، رسالت ویرانی را
با خود به قرن ما آوردند
این انفجارهای پیاپی،
و ابرهای مسموم،
آیا طنین آیه های مقدس هستند؟
ای دوست، ای برادر، ای همخون
وقتی به ماه رسیدی
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس.
همیشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت می شوند و می میرند
من شبدر چهار پری را می بویم
که روی گور مفاهیم کهنه روئیده است
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟
آیا من دوباره از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت
تا به خدای خوب، که در پشت بام خانه قدم می زند
سلام بگویم؟

حس می کنم که وقت گذشته است
حس می کنم که «لحظه» سهم من از برگ های تاریخ است
حس می کنم که میز فاصلۀ کاذبی است در میان
گیسوان من و دست های این غریبۀ غمگین
حرف به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟
حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.
به بهانه تولد فروغ فرخزاد (8 دی) :
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر میکردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه میآورند
به مادرم که در آینه زندگی میکرد
و شکل پیری من بود
و به زمین ، که شهوت تکرار من ، درون ملتهبش را
از تخمه های سبز میانباشت - سلامی ، دوباره خواهم داد
میآیم ، میآیم ، میآیم
با گیسویم : ادامهء بوهای زیر خاک
با چشمهام : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار
میآیم ، میآیم ، میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که دوست میدارند
و دختری که هنوز آنجا ،
در آستانهء پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو ، فریب

قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند .
مهدی اخوان ثالث (ماث)

سلام. امروز با یک شعر از شاعر مورد علاقم، احمد شاملو، اومدم. بخونید و لذت ببرید و نظر هم بدید
:
http://s2.picofile.com/file/7228512468/Mardi_ke_Lab_Nadasht_Ahmad_Shamloo_.pdf.html
سلام. دیشب داشتم درباره تخت جمشیدو کورش و تاریخ فکر میکردم. یادم افتاد به یکی از سر ستون های تخت جمشید که یه زمانی اون رو گذاشته بودند توی میدون ولیعصر شیراز.یک روز دیدیم یه عده ریختن و دارن نابودش میکنن به بهونه اینکه این مجسمه نماد طاغوت هست.

بعد از این همه سال یاد اون روز افتادم و دیشب تا صبح از غصه خوابم نبرد. همون کاری رو که عرب ها یه روزی کردن حالا هم وطن های خائن خودمون هم داشتن انجام میدادن به اسم اسلام و مبارزه با طاغوت، تاریخمون رو نابود میکنن. فرهنگمون رو نابود میکنن.
به این فکر میکنم که اگر کورش زنده میشد و این چیزها رو میدید چه واکنشی نشون میداد؟! یا اینکه در آینده، زمانی که ماهم به تاریخ پیوستیم و چیزی جز خراب کاریهامون باقی نموند، آیندگانمون چه فکری درباره ما می کنن؟ تو کتاب های تاریخشون چی درباره ما و نسل ما مینویسن؟
راستی دقت کردید توی فیلم هری پاتر، هیپوگریف چقدر شبیه این سر ستون ها بود؟!

سلام بر دوستان فرهیخته خودم. من یک وبلاگ دیگه درست کردم که اونجا آهنگ و کتاب وفیلم برای دانلود میذارم و از شما میخوام بعد از خوندن کتاب ها و تماشای فیلم ها و شنیدن موسیقی ها راجع به اونها نظر بدید و نقدشون کنید.
این هم از آدرس وبلاگم:
http://music-2000.mihanblog.com/

سلام دوستای خوبم. امیدوارم دیشب به همتون خوش گذشته باشه. به من که خیلی خوش گذشت.با اقوام خونه عمه گرامی بودیم. فال حافظ گرفتیم. شعرای شاملو و سهراب رو خوندیم. جاتون خالی کلی آجیل و هندونه و انار خوردم که داشتم میترکیدم.
براتون یه پاورپوینت جالب از یکی از شعرای شاملو با صدای خودش گذاشتم. حتما حتما ببینیدش.
http://s1.picofile.com/file/7221342789/%D8%B9%D8%B4%D9%82_%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C.pps.html
سلام. امروز براتون یک لکچر گذاشتم تا دانلود کنید. با موضوع عجایب هفتگانه. سعی کردم توی این لکچر از لغت های ساده استفاده کنم.
http://s1.picofile.com/file/7218189351/New_Microsoft_Office_PowerPoint_Presentation.pptx.html
سلام به خوانندگان محترم این وبلاگ. دوستای خوبم امروز اومدم در دفاع از خودم و وبلاگم یک بیانیه بدهم.
همونطور که میدونید اسم این وبلاگ رو گذاشتم تراوشات یک ذهن مغشوش. منظورم از انتخاب این اسم این بود که میخوام اینجا از هرچی که دلم میخواد و به ذهنم میرسه بنویسم. عکس هایی رو که میگیرم نشونتون بدم و خلاصه این که یه موضوع خاصی رو پی نمیگیرم و حرق دلم رو اینجا مینویسم.
دلیل اصلی ایجاد این وبلاگ این بود که عکس هام رو نشون بقیه بدم. آدرس وبلاگم هم که
beautifule-minde.mihanblog.com هست رو از فیلم ذهن زیبا با بازی راسل کرو انتخاب کردم. خب حالا شما با وبلاگ من آشنا شدید. این هم جواب جناب خبیری که همیشه میخوان دیگرون رو کوچیک کنند.
سلام. امروز که داشتم از کلاس برمیگشتم خونه، دیدم یه درخت شکوفه داده!!!!! اون هم تو فصل پاییز!تو این سرما!

خیلی برام جالب بود. همون موقع با گوشیم ازش عکس گرفتم تا به شما هم نشون بدم.
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند
و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن
خویش قیام كرده است... امام حسینعلیه السلام از مقوله دیگرى
است؛
او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و
بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شد
ه باشد. اینطور نیست،
او در حالى كه مىتوانسته است در خانهاش بنشیند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى
خویشتن را انتخاب كرده است...
امام حسین علیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن
خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه
خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت
مطالبه مىكرد، «نه» گفت، این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است.
"... در عجبام از مردمی که،
خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند،
و بر حسینی میگریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد..."
ما داستان کربلا را از روز تاسوعا می دانیم و عصر عاشورا ختمش می کنیم؛ بعد دیگر نمی دانیم چه شد! داستان کربلا, نه از آغاز تاسوعا و یا محرم شروع می شود و نه به عصر عاشورا و اربعین تمام می شود
.
این است که از دو طرف قیچی اش کردیم و آن را از معنی انداختیم, مثل قلبی که از داخل بدن در بیاوریم, که دیگر قلب نیست. باید قلب را در این
سینه و اندام بزرگ بشری و در تسلسل عظیم یک دست تاریخ انسان
بگذاریم؛ و آن وقت تپش پیدا می کند و آن وقت خون "حسین", خون می شود. اما الان از آن ماده تخدیری درست کرده ایم.
دکتر علی شریعتی
امروز هم هوا بارونی بود.

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماه دادن به شبهای تار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
سلام. از صبح امروز یک بند داره بارون میاد. خدا رو شکر.
دیشب آخزین قسمت هری پاتر رو دیدم. خیلی جالب بود.
این دو قلو ها رو خیلی دوست دارم. با مزه هستن.
چرا تام فلتون اینقدر زشت شده؟ ترسیدم
این بازیگر هم نقشش رو خیلی عالی بازی کرد. دوسش داشتم.
اما آخر فیلم حالم رو گرفت. اون صحنه ای که نشون داد هری و جینی ، رون و هرماینی ازدواج کردن و بچه دار شدن . وقتی همون بازیگرای 20 یا23 ساله رو دیدم که دارن نقش پدر و مادرهای جا افتاده رو بازی می کنن کلی خندم گرفت و یه جورایی حالم گرفته شد.
خیلی مسخره بود
آخه به ذهنشون نرسیده بود که از چندتا بازیگر بزرگتر استفاده میکردن؟ به نظر من این همه زحمت رو به باد دادن.
| Design By : Pichak |


